|
|
وقتـی که حتـی رؤیـاهایت هم یک نفره می شود ...
--------------- >>> تقریباْ نود درصد مطالب و ثبت موقت کردم! قالب هم که... گفتم در جریان باشین :دی
کنکــــــور هم خوب بود گــویـا!
حوصله وبگـردی رو هم ندارم :دی
شمـاها خوبین؟؟ من و نمی دیدین خوش بودین؟؟ :دی
راسـسی هـِـدِر دیده میشه؟؟
+ شنبه 1389/11/30 _____
ی دو ماهی نیستم
نمیدونم با دو ماه خوندن میشه ارشد قبول شد یا نه،
اونم وقتی تغییر رشته میدی!
اما به هر حال نیستم این مدت.
+ جمعه 1389/09/12
آذر ِ شرمگین نگاهت را در نگاه ِ از انتظار زرد شده ام، و شمع های داغدار ِ کیک تولدت را به تنهایی بگو سیب ...
زبانه های آتش دلم را با آذرخش ماه رویش تو
به خاکستر آرامش بدل می سازم،
به سرخی ِ برگ های قرمز و نارنجی پاییز دلم می بخشم.
با طـوفان ِ احساسم به خـاموشی می کـشانم.
+ یکشنبه 1389/09/07 _____
اما سکوت و ترجیح میدم ... ـ من بازم هـِدِر بلاگم و نمی بینم، شماها می بینین؟؟
هـِی می نویسم
هـِی پاک می کنم
من پـُر از حـرفم
پـُر از شعرم
ـ شما هم اگه مث من هـِدِر و نمی بینین ی سایت واسه آپلود پیشنهاد کنین، این عکس با پرشین گیگ بوده!
ـ فک کنم درست شد دیگه! نه؟؟
+ چهارشنبه 1389/08/26 _____
هنوز باورم نشده میزان ِ معرفتت و رفیق ... هنوز پـُـرم از علامت سوال ... نمی دونم چرا، اما گاهی خیلی دلتنگت میشم نیمه راه ... یعنی رسم ِ " رفاقت " همینه ؟؟؟ ۷ آذر ۸۹ + مدت هاست دارم سعی میکنم از این حسـّـام نگم، اما دیگه نتونستم...
+ خوبـم و قـوی اما آدم که هستم ; )
+ یکشنبه 1389/08/02
دلم می خواهد بالا بیاورم تمام ِ دلتنگیت را روی دیوارهای بلند ِ احساسم، دلم می خواهد تمام ِ انگشت های شصت ِ دنیا را مال ِ خود کنم دلم می خواهد رنگ ِ خاکستری بغضم را به روی زندگی بی رنگ ِ تو بپاشم، می خواهم اووق بزنم به تمام ِ واقعیت های خیالی، و بنـشینم و در کنار ِ سفره ی بی برکت جهان ِ رنگینم + مخاطب نداشت! + من واقعاْ خــــــــــوبم : )
تا استفراغ ِ خشک شده خاطراتت را از پیراهن ِ عشقم پاک کنم!
تا بتوانم به هجوم ِ احساسم نشان دهم!
و باور کنم تکه های جویده شده اعتمادم را که کف ِ اتاق ِ وجودم ریخته ای.
و دشنه ی خونین ِ احساسم را بر قلب ِ ناپاک ِ زندگی فـُـرو کنم!
نان و پنیر و ریحان ِ گندیده بخورم.
+ به دلیل اینکه نمی خواستم این صف طولانی تر بشه برگشتم :دی
+ سه شنبه 1389/07/27 _____
من خـوبم ،
فـقط ی مـدّت نی ستـم .
+ شنبه 1389/07/24
پــُـرم از سـکوووت ...
+ سه شنبه 1389/07/13 _____
تمام ِ هذیانات ِ آن روزهای من، تمام ِ تب ِ سهمگین ِ این ماه های من، و تمام ِ عطش ِ تلخ ِ این دوران من، از برای گرمی ِ دستان مردی بود که "هرگز" گرمایش سهم من نشد ... از برای آغوش ِ سرد مردی بود که "هرگز" لمس ِ دستان من نشد ... و از برای عمق نگاه ِ مردی بود که چشمانم "حتی" به دیدار ِ دوباره اش روشن نشد ... شاید دیوانه ام خوانید ...
اما دوست داشتم بدانید ...
+ سه شنبه 1389/07/06 _____
چه کنم وقتی هیچ انگیزه ای واسه ادامه دادن ندارم ؟؟؟ امـا ادامـه میدم ! چه کنم وقتی خسته ام از این زندگی ِ بی رَمـَـق ؟؟؟ پ.ن: من قویـم!
+ جمعه 1389/06/26 _____
چـی بنویسم؟؟ از چــــــی بگم؟؟ از کـــــی بگم؟؟ از دلم می نویسم محکوم میشم به مظلوم نمایی... یه مدت نیستم... هیچ جا نیستم... اینجا هم دیگه جای من نیست... هیچ جا نیست... + خوبـــــــم، از هـمـیشه بیشتر...
+ جمعه 1389/06/12 _____
بـعـضـیـــــا، زخـمــی روو دلـت مـیزارن کـه هـیـچ مـرهـمـی عـلاج ِ دردش نـمیـشـه... بـعـضـیـــــا، وقـتـی مـیـرن جـای خـالـیـشــون انـقـدر بـزرگـه کـه بـا "هـیـچ چـیـز" نـمـیـشـه پــُــرش کـرد... بـعـضـیـــــا، انـقـدر روح و جـسـمـت و پــُــر مـی کــنـن کـه بـعـد رفـتـنـشـون تـمـام ِ وجـودت "یــه خــــالـی ِ بـزرگ" مـیـشـه... بـعـضـیـــــا، هـمونـقــدر کـه بـرات مـیمـیرن، هـمونـقــدر هـم مـیتـونـن تــو رو بـه مـَسـلـخ بـبرن... - آره، مــن بـُـردم ...! - بـعـضـی اتـفــاقــا منـتـظـر افـتــادنـن، بـلــخـره مـی افـتن، دیـر یــا زود ... " تــو" هــم اتــفـاقـی بـودی کـه افـتادی، آخ ... پ.ن: شکست ِ عشقی در کار نیست!!!
+ سه شنبه 1389/05/26 _____
+ دوشنبه 1389/05/11
بـه تـمـــام ِ زنـدگــی ام رنـگ ِ ســپـید خــواهـم پـاشـید، و بـه تـمــام ِ زنـدگــی ات... ســپـید مـی خــواهـمـت ای کـه گــذر میکـنی از ایـن دیــار : )
+ دوشنبه 1389/05/04 _____
نفس هام هنوز به شماره نیاز دارن، ۲۶/خرداد/۸۹ - ساعت: ۲۰:۵۸
حتی بعد از گذشت ِ این دقایق،
دستانم میلرزند از نوشتن ِ این احساس،
چشمان ِ تـَـرَم امانم را بریده اند،
اشک ِ شوق را دوست دارم،
اشک ِ این شوق را دوست دارم...
شاید که با این حادثه شیرین سهم ِ کوچکی از زندگی نصیبت شود،
سهمی که بی نهایت تر از اینهاست،
برای قلب ِ پاک و مهربانت...
تا خدا خوشحالم برایت ای همه وجودم...
+ چهارشنبه 1389/03/26
وقـتـی دوسـتــانی داری کـه در ایـام دل گـرفـتـگـی کـنـارت هـسـتـند و احوال پـریشانـت را جـویـا می شـوند و نـگرانـت هـستـند، یــعنـی ؛ زنـده ای و هـنوز می تـوانی زنــده گـی کـنی. دیــروز خـالی بـودم و امـروز سـبکم و سبـکبـال، بـه هـمیـن سـادگـی... مـمنونم ؛ مــهدی عـزیز بـخاطر حـضور گرمـت و تـو داداش کـوچـیکه که انـقدر نـگرانـمی و خــــآتون عزیزم و م ی ل ا د خوبم و بـهدونه مـهربان و تـموم دوستانی که بـه یادم هـستن. از داشتـنتون خـوشحالم☻
+ شنبه 1389/02/25 _____
بــایــد کــه دیــگــر کــآســه و کــوزه ام* را جــمــع کــنــم ! بــه چــه دل خــوش کــرده ام/ بــودم ؟؟! * کــاسه و کــوزه احــساســم را گفتم ! + راجع به شعر پست ِ قبل:
بــه کــه ؟؟
چــقــدر تــنــهـــآیــى ایــن روز هــایــم وهــم انــگــیز اســت،
(تـنـهــآیــی) کــه هــمـیــشــه تــوهــم ِ از دســت دادنــش را دارم !
خــالی ام،
خــالی ِ خــالی...
خــسـته تــر از آنــم کــه بــتوانــم جــای خــالی ات** را پــُــر کـنــم...
حــتی بـا خــود ِ تــو !
** عــشـق را مـنظورم بــود !
* جــمع مــی کنــم و بـه مــوفـقـیـت هــآی زنـدگــیم ادامــه مـی دهــم !
بــایـد واقــعی تــر زنــدگــی کــنـم تـا عــقـب نــیفــتم از زنــدگــی، ایــن بـی رحــم تــریــن...
اگر مخاطب این شعر خیالی نـبود و اگر شاعر شعرش هم خیالی نـبود، شاید که من امروز شادتر می بودم...!
+ پنجشنبه 1389/02/23 _____
شادی و سرور در قـلب و دگــر آه نــدارم جــــز وصـلـت ای جــان دگــر آرزو نــدارم چـون سـیـمای مـهـت سحرگـاه بـدیـدم تــــاب دوری ز روی آســـمـانـیـت نــدارم ایـن حــس که بـا دیــدن چــشمــت دارم دانـم کـه گـاه ورود بـه بـهـــشـت نـدارم تا کـه بـر دسـتـان پاکـت بــوسـه ای زدم دگـر چـشم بر طـواف کـعبـه هــــم ندارم فـکـرت همه آنـست دل خانه تــو نیـست لیـک یـارا در خــانـه دلـم جـــز تـــو ندارم عشــق در شــکوه نـگاهت گــم گشـتــه تـا ایـن نـگاه سوی من است غــم نـدارم عـشقت در دلـم بیـداد می کند و گویــم تـرس از عاقبت مـجـنـون و فرهـــاد ندارم خوش بر این حـال و احـوال که مـــن دارم تا تــو هستی ز طوفان حـوادث غـم ندارم یک پیمانه ز شراب چشمت زدم و مست فریـاد بر سر خدا که یک خـدا بیـش ندارم دانـم شـوق وصـالـت امــانم بــرد از کــف از کـشـتن خـدا هــــم بـه خدا ابـــا ندارم " الف - دال " + نمیدونم مخاطب خاص داره یا نه چون مخاطبش خودم بودم...
+ سه شنبه 1389/02/21 _____
ایـن دوسـتِ خلافـــــ مــآن (:دی) بـه یـه بـازی خلاقـانـه دعوتـم کـرده بـا ایـن مضـمـون: "چند تا از بهترین کامنت هایی که براتون اومده و به دلتون نشسته رو بنویسین..." (البته به نظرم غیر از کامنتــای خصوصـی دیگه!) خـب چـیـزی کـه کـامـلاَ مشـخصـه غـیر ممکـن بودن ایـن کــاره :دی ـ چون طولانی بود گذاشتمش توو ادامه مطلب. ـ راســّـی، هــر کی جـیگــرش و داره هــم دعـوتــه : )
بـه همـین دلیـل فـقـط بـه کامنـتـــآی ایـن چـند مــآهِ اخیــر کـه بـه بلاگـفا کـوچ کـردم بـسـنـده کـردم (بـا عـرض پـوزش از دوسـتـان همـیشـه هـمـراهـم)
اگـه بـعـضـی از کـامنـتــا هـم توو ایـن پـست نـیـست دلـیل بـر تـنبـلی مـنــه نه بـه دل نـنشـسـتن کامـنتــای دوســتام!
در آخــر هـم از وحــیـد عزیــز تـشـکر میکـنم کـه لذت دوبــآره خونـدن کـامنتــآی دوســتام و بـهم هـدیه کـرد : )
ادامـه مطـلب ش
+ پنجشنبه 1389/02/09 _____
تــــآ اولــــــِ آخــــــرین ماهــــِ زمستـــ.ون نــــــىستم. فقطــ__ ؛
فراموشــــم نکنیـــــد !
+ جمعه 1388/10/25 _____
v وقـتی خواستــگارت شبیه اولـــىـن عشق/ـت ار آب درمی آیــد، و نگاه هایـش هم، شبیـه نگاه هایِ لعنتـیِ او، و تـو هم از مصاحبتـش لذت میـبری، یعنـی یک چــیزیـت می شود! ---------------------------------------------- v مـىـگن توو خـواب اگه ببـینی که زایــ/مان کردی(!) ، از غــم ها فارغ میـشی. والا مـا که هنـوز از هیچی فارغ نشدیـم، چه برسـه به غـم ها! :دی ---------------------------------------
+ چهارشنبه 1388/10/23 _____
سـرخـ ـابـى وحشــــىـــــىـــــی دعوتم کرد! بلا به دور! ; ) جرئت نکردم قبول نکنم!
+ دوشنبه 1388/10/21 _____
میـــ خواهم شکایت کنم، از خودم، از خـودِ خـودم، شاکیم، هیچ رقمه هم کوتاه بیا نیستم! بخــ اطرِ تمامِ هدر دادن هـــای بىهوده وقتم و ندانم کاری هایم و دلسوزی های دقیــ ــقاَ بیجایــم! من متهــمم، محــکومم، محکوم به خودزنـی! به خودکشی! اون هم بدونِ درد و خونریزی! آخ! کاش درد داشت، کاش خونریزی داشت، نه اینکه دردش را بعد از سالها و ماهــ ها نشان دهد! همانند دردِ سـزارین! احساس مىکنم سالـهاست زندگیــ م متوقف شده، حس میکنم چند سالی از زندگیــ م را گم کرده ام...! من استادِ هَدر دادنِ زمانم! ▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫▪▫ ▪▫ بنظـرم آدمیــزاد بدونِ اینکه خودش بدونه، سقفِ حماقتـش میتونه تا بی نهــایت باشه! ▪▫ اگه من با همین مهارت که خودم و گول میزنم دیگران رو هم میتونستم، الان با دُمـم گردو میشکستم! ▪▫ باید سَـرِ احساسم و دار بزنم تا دیگه اینطوری من و بازیچه خودش نکـنه! ▪▫ و عشـ/ق باز هم فریبم داد! ▪▫ بگـ ــم؟؟!
+ جمعه 1388/10/18 _____
بى خود نیس که از قدیم گفتن: هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
+ یکشنبه 1388/10/13 _____